تبليغاتX
"عین" مثل عشق

"عین" مثل عشق

عشق یعنی پر کشیدن تا خدا

 

 

اگه میخوای زندگی كني مجبوري بنده باشی . حالا دیگه اين تويي كه تعيين ميكني اربابِت چه كسي باشه ... اين تويي كه تعيين ميكني از كي فرمان بِبَري و براي كي و چي زندگي كني .

شايد ترجيح بِدی بنده ي نفسِت باشي . اونوقت كار خيلي خيلي راحته.

همه چيز، درست اونطوريه كه ميخواي . هر كار دلِت بخواد ميتوني انجام بِدي ، هر چي دلِت بخواد ميتوني بُخوري ، جلویِ هر كسي دوست داشته باشي ميتوني خم و راست بِشي .اونقدر زندگي خوش ميگذره كه ديگه حالِت به هم ميخوره ...

 

بزرگترين اشكالِش اينه كه تا بِجُنبي مي بيني به جاي اينكه رسيده باشي نوكِ قلّه اشتباهي رفتي تهِ درّه و حالا ديگه مقصد اونقدر دوره كه حتي نميتوني بِهِش فكر كني چه برِسه به اينكه بخواي دوباره هر چي راهِ اشتباهي رفتي بياي بالا و از اول شروع كني ، از صفر . . .

يهو به خودِت مياي و مي بيني با حيووناي باغ وحش فقط يه فرق داري و اونم اينه كه تو آزادِ آزاد براي خودِت مي چرخي و اون بيچاره ها توي قفس زنداني اند . . .اونقدر احساس پوچي و بي مصرفي بِهِت فشار مياره كه اگه ديوونه نَشي شانس آوُردي . . .و ديگه اوني كه بندگيشو كردي هيچ كمكي نميتونه بِهِِِت بُكنه ؛ چون خودش به تنهايي اونقدر پست و حقيره كه . . .

 

اما اگه بخواي بندگيِ كسي رو بكني كه تَكه ، كسي كه همه ي دنيا رو بِگردي مثلِشو پيدا نميكني ، كسي كه اونقدر مهرَبون و قدرتمند و بزرگه كه فقط بِهِت دستور نميده و هر جا لازم باشه خودش دستِت رو ميگيره . . . ؛ اونوقت اوضاع خيلي فرق ميكنه . . . اونوقت هر چي ميگذره ديدِت نسبت به چيزايي كه پشت سر گذاشتي وسيع تر ميشه . . . هر چي ميگذره به قلّه نزديكتر ميشي . . .

 

اونوقت حتّي اگه خسته هم بِشي ، ميدوني يِه كسي هست كه دستت رو بگيره و كمكِت كنه . اونوقت قلبِت مطمئنه كه داري راه رو درست ميري . مطمئني كه سر از ته درّه در نمياري . . .

ميتوني به انسان بودنِ خودِت افتخار كني . ميتوني به خودِت بِبالي كه با حيوون بودن فرسنگها فاصله داري و ميدوني چون داري بندگيِ اون رو ميكني حتّي اگه خطايي ازَت سر بِزَنه به تهِ درّه سقوط نميكني چون هميشه يه دستي مراقبته ...

 

بالاخره هر چي باشه راه سختيه اما مهم اينه كه يه پشتيبان داشته باشي . مهم اينه كه به اندازه ي كافي توشه با خودِت بِبَري و به جاش تجربه و افتخار بدست بياري . مهم اينه كه بِدوني براي زندگيت يه هدف داري . مهم اينه كه احساس پوچي نكني و با آرامش و افتخار زندگي كني . . .

بزرگترين چيزي كه بايد بِهِش توجّه داشته باشي اينه كه توي اين راه نبايد ذرّه ای ترديد به خودِت راه بِدي چون نتيجه ای جز درجا زدن و سكون نداره و نكته ي بزرگتر اينكه بايد تكليفِ خودِت رو با خودِت مشخص كني ... اگه تصميم داري بندگيِ خدا رو بكني بايد رويِ نفسِت و در واقع رويِ خودِت پا بذاري. . .بايد ((منِ)) وجودِت رو كنار بذاري.

بايد بُعدِ حيوانيِ درونِت رو براي هميشه فراموش كني تا به بُعدِ متعاليِ اون برسي...

 

بايد هر كاري ميكني در جهتِ اطاعت باشه ، در جهتِ عبادت و بندگي...

عبادت تنها به معنيِ نماز خوندن و روزه گرفتن نيست ؛ عبادت يعني بندگي كردن . . . بندگي كردن هم يعني هر چي ارباب و سرورِت گفت، بگي چشم و بهِش عمل كني و توش چون و چرا نياري ، و سعي نكني اونطور كه خودِت دوست داري تغييرِش بِدي...

 

(( بنده ای كه اطاعتِ آقا و مولاش رو نكنه و هر كار خودِش ميخواد انجام بده كه بنده نيست . . . ! ))

نماز و ساير عبادات جزئي از زندگي اند چون جزئي از بندگي هستند .

اگه خدا نماز خوندن رو براي ما ها واجب كرده شايد يه دليلِش اين باشه كه با مداومت به انجامِش به خودِمون ثابت كنيم كه كدوم طرفي هستيم . به خودِمون اثبات كنيم كه داريم بندگي ِخدا رو ميكنيم .

يا شايد دليلِ ديگش اين باشه كه يادِمون نره اربابمون كيه . . . !

يادِمون نره بايد از كي اطاعت كنيم . . . !

براي اينكه غفلت گريبانمون رو نگيره احتياج به يه تلنگر داريم و چه تلنگري زيباتر و كاملتر از نماز . . . !

چه تلنگري قشنگتر از صحبت كردن با خودِ ارباب ، با خود معبود و معشوق .تا حالا كدوم ارباب رو ديدي كه اينقدر مهربانانه و با احترام با بنده اش رفتار كنه . . . ! اونقدر مهربون كه به بنده اش لقب جانشينِ خودِش رو بِدِه . . . پس بندگيِ چنين ارباب و مولايي رو دست كم نگير و كوشش كن اون رو از خودِت راضي نگه داري . . . اونوقت اونقدر هواتو داره كه نميتوني فكرِش رو بُكني . . . پس :

نماز رو كه تجلّيِ بندگيتهِ فراموش نكُن . . . !

 

 

  (( فاصله ي بين كفر و ايمان ترك نماز است . . . ))

                                                                                                             پيامبر اكرم (ص)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 12:38  توسط کبوتر خسته بال  |