مي خواهم دوباره از نو شروع كنم . يك آغاز دوباره براي زيباترين و روحاني ترين زندگي ...
نمي دانم چطور شد كه خود را در ميان انبوهي از زيبايي ها و معنوي ترين لحظات ديدم .
آنقدر احساس نزديكي مي كردم كه گاهي همه ي سختي ها و مشكلات زندگي را از ياد مي بردم . . . نه اينكه هيچ مشكلي را احساس نمي كردم . . . نه .
بلكه آنقدر حضور تو در لحظه لحظه ي زندگي ام جاري بود كه حاضر بودم همه ي مشكلات بر سرم آوار شود تا تو بيشتر از هميشه نگاه پر از لطف و رحمتت را شامل حالم كني و بيشتر از هميشه مرا دوست بداري . . . !
آه . . . چه لحظات زيبايي بود وقتي شيريني ِ لبخند تو را با تمام وجود حس مي كردم و به خودم مي باليدم كه بنده ي توام . . . !
به خودم مي باليدم كه يك ذره ي ناچيز در درياي بي كرانه ي آفرينش تو هستم . به كوچكي ام افتخار مي كردم . دلم مي خواست عشق تو را با تمام وجود فرياد بزنم و به آن افتخار كنم . چه عشق و محبتي بالاتر از عشق به تو . . . ؟!!!
حتي يادآوري آن لحظات ، عطر حضور تو را در ذهنم تداعي مي كند . آن روزها آزاد بودم . يك آزادي بي حد و حصر . . . و توصيف نشدني .
آن روزها حتي اشكهايم در حصار محكم غرور و قساوت زنداني نبود . . . من بودم و تو ، با همه ي بزرگي و مهرباني ات .
درست مثل يك كبوتر آزاد و رها ، در آسمان آبي و بي انتها ي لطف و رحمتت پرواز مي كردم و مرا آرام و قرار نبود . و خوب مي دانستم كه لحظه اي غفلت مي تواند مرا از آنهمه زيبايي و شكوه محروم كند و از بالا ترين نقطه ها به پايين ترين پستي ها بكشاند .
امّا نمي دانم چه شد . . . نمي دانم غفلت كدامين لحظه مرا از آنهمه شكوه و آزادي محروم كرد . نمي دانم سنگيني كدام گناه مرا دوباره زمين گير كرد .
و حالا من يك كبوتر خسته ام كه در اسارت اين قفس تنگ و تاريك ، آواز مبهم دلتنگي سر داده است .
شايد قبل تر كه طعم آزاد بودن را نمي دانستم ، زندگي در چنين قفسي برايم آسان بود . از زيبايي و شكوه آنچه را مي فهميدم كه ديده بودم . امّا حالا پهناوريِ آن آسمان بي انتها ، تاب نفس كشيدن در اين قفس تنگ و تاريك را از من گرفته است .
حالا دلم مي خواهد يكبار ديگر از نو شروع كنم . مي خواهم تمرين كنم . براي پرواز و دور شدن از همه ي چيزهاي زميني و پست .
مي خواهم يكبار ديگر آزاد باشم . مي خواهم آنقدر به تو و مهرباني هايت نزديك شوم كه ديگر هيچ گناهي بر دوشم سنگيني نكند . مي خواهم همان بنده اي باشم كه تو مي پسندي . . . !
دلم مي خواهد شيريني لبخند تو را يكبار ديگر با تمام وجود حس كنم و يكبار ديگر به خاطر بندگي تو به خود ببالم . . .
دلم مي خواهد دوباره پرواز كنم . . . !!!
(( خدايا خودت كمكم كن . . . ))
